|
برگشتم ام نمیدونم چرا شاید زود برم... پری نازه کوچولو رفتی خونه ام شده ویرون دلم از بی کسی خونه نمیتونه که بمونه حرفای نگفته مونده وی دل باید بدونه اون که رفته دیگه رفته نمیخواد دیگه بمونه نمیخوام که باز بیایی اون چشاتو من ببینم خاطراتت باز جون بگیرن باز دوباره من بمیرم نمیخوام که باز بیایی توی تاریکیم بسوزی آخه حیف تو عزیزم که با من با من بسوزی پری ناز کوچولو نگو قسمتم همین بود نگو سرنوشت نوشته سهم من از تو همین بود نازنین اینو نخوندم که تو رو گریون ببینم الهی برات بمیرم اشک تو هیچ وقت نبینم نازنین اینو می خونم که دلم آروم بگیره آخه طفلکی میسوزه طفلکی بی تو میمیره عزیزم سرت سلامت هر جا هستی هر جا رفتی برو که دنیا دو روزه قلب تو هیچ وقت نسوزه عزیزیم غمت نباشه برو که روبه رو نوره برو ما تنها میشینیم واسه عشقت میمیریم
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 16:10 توسط مجتبی |
خداحافظ.....دیگه رفتم...پایان ثانیه منم...هر جا ساعتی دیدم... عقربه هاشو میشکنم...حتی نشد واسه یه با
میرم تا بدانی ماندنم به خاطر تو بود سلام اولین روزی که این وبلاگ رو ساختم گفتم که حداقل یه جایی یه چیزی دارم که بتونم دردم رو باهاش درمیون بزارم. چه نقشه هایی برا این وبلاگ که نکشیده بودم.می خواستم با اسم یک نفر به اوج بلندی برسونمش ولی نمی دونستم که مثله خودم آرزو به مرگ میشه. کسیکه همیشه از خدا می خواستم دردشو به من بده خنده های منو بگیره به اون بده.....حالا این روزا پیشش یه غریبه ام شاید کمتر....... اونیکه فکر می کردم جزیی از نگاهشم...ولی حس میکنم وجودم کنارش زیادیه.... بازم در همه حال راضیم به رضای حق....../تصمیم گرفتم که دیگه این وبلاگ رو ببندم... یه روزی یه وبلاگی شروع میشه یه روزیم تموم میشه . بعضیاشون با خوشی تموم میشه بعضیا شونم با غم مثه من...! از همه اونایی که منو یاری کردن که در پست اول اسمشونو نوشتم و همه اونایی که الان تو پیوندی های این وبلاگ هستن و کسایکه بعدا" این وبلاگو می بینن کماله تشکر وآزوی موفقیت دارم همتونو دوست دارم مخصوصا" داداش علی ( pسر قایقران ) (رضاویکتور) میعاد جونو( حصاره تنهایی ) فراموشش محاله ولی ......../سعی میکنم یه روزی با ترک از دیارم از اینجا به جای نا معلوم برم تا اونم با رفتنه من یه فصل تازه ای رو برای زندگی خودش شروع کنه .میخوام برم یه جایی که هیچکی راهشو بلد نباشه.خودمم به هیچ کس نمیگم تا کسی جامو بلد نباشه .می خوام برم که دیگه اینجا نباشم .دیگه تویه شهر خودمم غریبم. می خوام برم که نذارم حتی یه نشون... میون این آدم کوکی های بی زبون... دیگه فهمیدم که فقط باید با خدای خودم بمونم وبا تنهای که بهترین رفیقه ....../اگه وجودم کنارت تلخ بود ....اگه حست با من غریب بود ....اگه عشقم بهت حقیر بود ....اگه چشام فقط به نگهاهه تو بود ....ولی بدون که عشقم بهت پاکه پاک بود. زنده بودنم فقط برای تو ولی به بهونه ی دستات بود. من سوختم تا تو بسازی ....من مردم تا تو بمانی ..........خداحافظ همدمه شبای تارم! THE END ONLY BOY
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 14:36 توسط مجتبی |
اومدی تو سر نوشتم بی بهونه پا گذاشتی
اما تا قایقی اومد از من و دلم گذشتی تو رفتی با قایق به سوی روشنی فردا اما من و دلم نشستیم چشم انتظارت لب دریا گریه بی صدا من آن لحظه با پونه ها گریه کردم به یاد تو ای آشنا گریه کردم نشستم دلم را برایت سرودم بر بخت بدم بارها گریه کردم تو هر چه دلت خواست بی پرده گفتی ولی من فقط بی صدا گریه کردم من آنقدر افتاده و خاکی هستم که پیش دلت بی ریا گریه کردم گذشتی حتی به رسم تعارف نپرسیدی از من چرا گریه کردم شب سخت و درد آوری بود آن شب همان شب که تا سحر گریه کردم دستی برار و ظلمت شب را خراب کن خورشیدی برای دلت انتخاب کن من از سکوت شب انتظار خسته شدم ای خاک ببخش مرا:پنهانم کن پسر تنها.../ + نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 12:17 توسط مجتبی |
سلام عزیزانم خوبید این شعرمو با تمام امیدم تقدیم میکنم به کسی که تا الان ... هفتصدو پنجاه و دو سا عته که ندیدمش دیگه نایی ندارم.هر روزکه میرم سر تمرین با یه دنیاامید میرم میگم شاید اومده... ولی وقتی سراغشو میگیرم آره نمیدونید ... وقتی یکی ستاره ی مشرقی آسمونش پشت ابر باشه هر شب با چه دلی داره بارون و به زانو در میاره... ولی بازم منتظرش میمونم... امید وارم از شعرم هم خوشتون بیاد.../ وقتی پیشم نیستی و دوری اون قدر دور که نمی بینمت می گم میگذره این چند روزه هم تو رو تو آغوش می گیرم.../ حالا وقتی که پیشمی تو دستات وقتی تو دستامه فکر می کنم که آخرش تو مال من نیستی میمیرم.../ هر جای دنیا که باشی تو چشم من تا آخر دنیا دنبالت می مونه بدون که تو دنیای دیگه دوباره دستای گرمتو می گیرم.../ می کشه این فکر منو آخه که مال کسه دیگه ای بشی دیوونه...دیوونه نمی دونم که می دونی من اگه از دور بمونم زود میمیرم.../ اما روزی میاد ما دو تا یه جا که خیلی دور از همیم شب و روزو با یه غریبه بی قرار میگذرونیم.../ اون قدر به تو فکر می کنم که چشمامو تو آغوشش بستم فکر می کنم که پیش توام تو آغوش تو هستم.../ نگو توی این دوری از هم به همدیگه نمیشه فکر کرد چون دل واقعی عاشق هیچ وقت نمیشه دلسرد.../ دوست دارم واسه همیشه آرزومه باشی کنارم نذار توی آغوشی باشم که اصلآ دوسش ندارم تو رو میخوام/تو رو می خوام/تو رو تو رو / تو رو میخوام...// تو رو میخوام/تو رو میخوام/تو رو تو رو /تو رو میخوام...// پسر تنها...// + نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 21:17 توسط مجتبی |
ای دل تنها چیه چشم انتظاری
باز یه لحظه یه دم آروم نداری نه مثل زمستون تو حسرت بهاری باز عشقت خیمه زد رو گونه ام باز یادت آتیش زد به آشیونم باز بی تو باید تنها بمونم.../ بیا سکوت لبهات هنوز حرمت خونه است پرنده دل من هنوز بی آشیونست بیا پر از امیده هنوز ،این دل خسته هنوز،واسه چشمات پای عشقت نشسته.../ پسر تنها.../ + نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386 21:56 توسط مجتبی |
اما من هنوز با نگاه خودم غریبه ام
شادم از اینکه شادم و با غم غریبه ام با آن وجود که سخت است درد هجر به هر چه هست در صفت ماتم غریبه ام می خندم این چنین که بخندد به روی من دنیا"اگر چه با تبسم آن هم غریبه ام حسی عجیب و جدید قلب مرا شاد می کند اما هنوز با تموم عالم غریبه ام همچون غریبه هایی که راه به جایی نمی برند من با زمین چون ادم و حوا غریبه ام اصلا بهشت وعده گاهه منو خالق من است من با زمین که هست همچون جهنم غریبه ام من توی غربت زندگی غریبه ام من از زنده بودن تو دنیا خسته و غریبه ام...// پسر تنها...// + نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386 16:54 توسط مجتبی |
تنها و شکسته ام از زندگی خسته ام از این دنیا دل بریده ام همه سختی ها رو کشیده ام چشم های امیدم به افق نشسته اند آنها هم خسته اند لبهایم بسته است دستانم شکسته است با یک توده غم شانه هایم را بالا گرفته ام عزم سفر دارم ولی... انگار خاک هم برای من جایی ندارد.../ همه از من خسته اند دریا هم از اشکهایم لبریز شده دیگر به جز خدا همه کس و همه چیز نفرینم می کنند دلی دارم به سادگی آفتاب به روشنی ماه در چهرهام غم کاخ بنا نهاده دیگری به زخمهایم نمک میزنه دستانم نايي ندارن ولي آنها هم بار سفر را بسته اند تا كي در اين خاك غريب ياد من به جاي خواهد ماند به آن روزي كه تنم زير خاك باشد ... چه كسي بر جايم سفره خواهد انداخت.../ كوله بارم را چه كسي خواهد برد آنها هم بعد من آواره كوچه هايند و من در زير خاك خفته ام و كتاب حياتم را بسته ام.....// پسر تنها...// + نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386 11:45 توسط مجتبی |
سلام.../
واقعآ که خدا نسیب کسی نارفیقی نکنه دوستی که تموم زندگیم رو براش واسه رفیقیمون ریخته بودم. دوستی که تموم خوشیهامو به او میدادم.تموم ناراحتی هاشو به جون میخریدم. کسیکه به پاش تو سختیها تا پای جون می ایستادم... حالا براش یه دشمن شدم. نمیدونم کی با من اینکارو کرد ولی ... بدونه که چوب خدا صدا نداره.هر کی هم خورد دوا نداره. واسه تو مینویسم... تو که یه روزی پاره تن هم بودیم... تویی که تا اشک هم رو میدیدیم دلامون تاب نمیاورد تویی که من دعا گوی تو بودم... حالا از ته دل منو نفرین میکنی... ولی بدون من مثل تو نیستم.نفرین هم بلد نیستم.تا زنده ام از خدا برات آرزوی سلامتی و هدایتت میکنم. خودت یه روز سر به راه میشی ولی خدا کنه که دیر نباشه... امید وارم هر جای این دنیا باشی سلامت و تن درست باشی... خدا همیشه نگه دارت باشه... امیدوارم یه روز بفهمی دو روز زندگی ارزش این ناروها و بی مرامی ها نداره... برو ای دوست که سر نوشتت به دست اوست برو سامان جان خدا نگه دارت...این دنیا خیلی کوچیک و پسته.../ پسر تنها.../ + نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 21:58 توسط مجتبی |
سلام...
نمیدونم چه جوری بگم. چی بگم از کجا بگم... نمیدونم خوبه یا بده به هر حال کاری که باید زودتر از اینا انجام میدادم حالا کردم... قایقرانی هم با همه خوشیهاش.با کلی ارزوهای شکسته.با کلی خاطره.با همه سختیهاش و... برای ما پسرا که خودم آخریش بودم تموم شد... منم تو این مدت امیدم این بود که با موندنم رفته ها رو برگردونم و ریسمون پاره شده آرزوهامون از نو ببافیم... حالا اونایی که روزای خوش که تو هر وقت بهاری بود.آرزوهایی که تو دلامون غنچه بود. ازمون گرفتن برن یه تیم کایاک واسه خودشون بسازن... منم برای همه هم تیمیهام که دیگه نیستیم ارزوی موفقیت و خوشی میکنم... اون کسی هم که نخواست فرشته قصه هام بمونه ... براش آرزوی سلامتی میکنم. بره به دست حق.و دعای خیرم همیشه پشت و پناهش باشه.../ مسابقه ماراتون هم که لغو شد.بی خیال... پسر تنها.../ + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 11:18 توسط مجتبی |
یاری داشتم وفا نداشت
دنیا برام صفا نداشت...
هر کی میگه دوست داره
منظوری جز جفا نداره...
بی یاورم...شکسته پرم
از حرف تلخ یارم از شهر به درم.../
به کی بگم یارم رفت
یارو وفادارم رفت...
تنها موندم در این شهر تنها کس و کارم رفت.../
بی تو دلم زاره
دلم رسوای روزگاره...
دل تو آسمونیه
دل من این پایینه...
دنیا به کی وفا داره
تا بیاد به من وفا کنه...
این امر و کسی قبول نداره
که تو رو از خاطرم جدا کنه.../
تا کی حسرت بخورم از داغ رفتنه یارم مثل ابر بهاران"تا کی ببارم .../
سلام... این روزها بد جوری برام سخت میگذره.انگار برای من دنیا به آخر رسیده.نمیدونم چرا من تا حالا زنده ام .اول بگم که از هیچ کسی کینه ای به دل ندارم. خودش فهمید .کسی به دل نگیره.../ ما هم این روزها سخت می جنگیم.آخه داریم آ ماده میشیم واسه مسابقات ماراتن دریایی آذربایجان. برامون دعا کنین... خیلی می ترسم.آخه مسابقه تو هوای خشک بر گزار می شه...منم تو این آب و هوا خفه میشم... مربیهامون هم زحمت زیادی میکشن... چشم امیدشون هم ماییم.یه تیم چهار نفره اعزام میشه... دوتا آقا یعنی من و آقای مهدی اسکندری به سرپرستی آقای رضا حقیقت دوتا از بانوان یعنی خانوم یادگاری و خانوم بوریایی که به سرپرستی خانوم کریمی با ما اعزام میشن ارومیه... خدایا کمکم کن... از درس و زندگی عقب افتادیم.هر روز صبح و عصر میریم تمرین.../ (نمیدونم خوبه یا بده...)
خوب دوستان من برم استراحت کنم فردا روز سختی داریم.../
پسر تنها.../ + نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 20:58 توسط مجتبی |
|
| ||||||